اردیبهشت۱۳۹۸

شاید یه روزی خوندی..

.

دیروز داشتیم باماهان از تو حرف میزدیم ، یهو گفتم :یادته حسین ماشین خرید چقدر ذوق کردم؟ با همون لبخندی ک رو لبام بود تصویر اون روزا توی ذهنم اومد که میگفتم یه سمت ماشین واسه منه
ماهان گف اسمش حنا بود؟ خودم یادم نبود اسم ماشینو‌حنا گذاشته بودم ولی از بس پیش ماهان تعریف میکردم اون یادش مونده.

امروز ۲۷ مهر ۱۴۰۳
حالا که درگیر ادمی شدم که روانمو نابود کرده خیلی ارومتر از همیشه م.ولی اندازه خودم تو رو مقصر نمیدونم.
من شاید دختری هستم که خیلی به تاریخ  و روزا فکر میکنم. پنج سال و پنج ماه و بیست روز از اردیبهشت ۹۸ گذشته. 
پنج سالی که میتونستیم خیلی خوب باشیم.
من هر روز بهش فکر میکنم.
حالم بهتر بشه میام هر چقدر از این مدت یادمه میگم.
من هنوزم بغض میکنم بخاطرت.مثل الان.

ترس از فراموشی

انقدر حرف تو سرمه کاش قبلا کسیو داشتم براش از حسام بگم. راستش اینجا رو ساختم که یادم نره . من از فراموش کردم متنفرم . 
یادفیلم The Broken Hearts Galleryافتادم که یه مدت پیش دیدم. راجب آدمایی بود که خودشونو به گذشته گره داده بودن و نمیخواستم رهاش کنن . 
نمیخوام یادم بره چیشد
میخوام بنویسم شاید از دید یه نفر دیگه بخونمش و بفهمم چرا به اینجا رسید.

ترم سه.

بعد از یه سالی که دانشگاه نرفته بودم مهر نود و هفت با حال روحی جدید و شخصیت تنهایی که ازم ساخته بودن برگشتم ترم سه رو بخونم . قرار گذاشته بودم با خودم این فکرو داشتم که فکرم سمت هیچ کس نباشه و شانس طراحی یاد گرفتن از خودم نگیرم. اون ترم خیلی موفق بودم  همه دوسم داشتن دختر پسر من سرم تو لاک خودم بود. آخرای ترم بود که علیرضا سعی میکرد نزدیکم بشه ازش بدم نمیومد پسر خوبی بود منو میخندوند و حرفای بامزه میزد واسه منی که تنها بودم اون پر انرژی بود و حالمو خوب میکرد ولی میدونستم باهم هدفی نداریم.یادمه دی ماه بود امتحانات اخر ترم واس اولین بار با یه پسر قرار گذاشته بودم اونم دیت واقعی که بریم بیرون . یه روز بارونی بود و همه توی حیاط دانشگاه جمع شده بودن که امتحان شروع بشه. بعد امتحان بود که رفتیم  فدک . علیرضا رو مجبور کردم از ماشین پیاده  بشه بره زیر بارون که من ببینمش و پسندش کنم. خودش بعد اون روز همیشه تعریف میکرد تا یه مدت و براش خاطره خوبی بود. اروم اروم سعی کردم راجبش بدونم ولی بعد دو ماه فهمیدم باید تمومش کنیم. من تا جایی ک یادم میومد همیشه یکی مراقبم بود که اینکارو کن اون کارو نکن . هیچوقت از اینکه به حرف زور گوش بدم خوشم نمیومد همینم شد که گفتم جدا  بشیم ! هنوز چیز خاصی بینمون پیش نیومده بود و نمیخاستم وابسته بشیم. تا یه مدت از اون اصرار و از من انکار ...بعدها فهمیدم نمیتونیم بزور کسی رو نگه داریم ، و باید بگم خیلی علیرضا رو درک کردم مدت ها بعد.